تبليغاتX
کمانگیر
+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1386ساعت   توسط میترا روحی پور  | 

(یا ابن الانسان)


کنت فی قدم ذاتی و ازلیه کینونتی عرفت حبی فیک خلقتک و القیتک علیک مثالی و اظهرت لک جمالی.

 

با سلام:

 

چندی پیش با موضوعی مواجه شدم که فکر مرا به خود مشغول کرد و مرا بر آن داشت که دست به تحفیق و نگارش چنین مفاله ای بزنم.امید وارم مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.موضوع اختصاص یاقته  به این مقاله انسان است که آن را از دید گاه های مختلف مورد بررسی قرار داده ایم.اما یاد آور می شوم انسان معرفی شده در تمامی مقاله موجودی ثابت نیست و همچنان انسان ناشناخته باقی می ماند چه که علم انسان علم لدنی نیست و تابعی از علم , تخیلات,  احساسات و ... می باشد.

خلقت انسان موضوعی است که در هر عصری ذهن انسان را به خود مشغول کرده است و انسان در هر بازه زمانی با توجه به شرایط و موقعیت و همچنین با توجه به  زندگی اجتماعی خود اهداف متفاوتی را برای تعالی خویش در نظر گرفته است .اما با یک تجسم کلی جنبش انسانگرایی را به پنج دوره تقسیم نمودکه البته در هر دوره آثار دوران ما قبل خود را نیز دارد.

مشخصه دوره اول جنبش انسانگرائی که مر بوط به قرون وسطی می گردد  ,عبارت است  از حفاظت رسالات آسمانی مربوط به رم و یونان باستان.در این دوره تکامل روحی , مذهبی و وجدانی انسان مد نظر این جنبش  بوده است و این دوره را انسانگرائی کلاسیک و یا بنیانی نام نهاده اند .در این دوره انگیزه رستگاری انسان در نزد خدا که در نزد مسیحیت نمایندگی می شد , سیمائی از انسان به نمایش می گذارد که انسان در آن موجودی است که نفس زندگی اش دست شستن از مادیات و لذات زندگی است تا بتواند با قرار دادن خود در کنار خدا به خدا گونگی دست یابد. در این دوره است که اسکولاستیک به  اوج می رسد و افرادی همچون فرنسیس بیکن پا به عرصه ء وجود می نهند.

 

دورهء دوم دگر بار با همان مشخصات انسان کلاسیک تجلی یافت با این نیت که طغیانی علیه استیلای جذم اندیشی قرون وسطی را دامن بزند , از اینروی جنبش انسانگرائی این دوره مفهومی سیاسی به خود گرفت .

تا این دوره انسان مر کز کائنات و مقصود خلقت بود. انسانگرائی پس از رنسانس تا ثیرات مهمی بر پیکره اندیشهء مرکز صقل بودن انسان در جهان بر جای گذارد.

انسانگرائی ما بعدکلاسیک آلمان , انسانگرائی جدید یا ایده آلیستی به دوه سوم قدرت گیری جنبش انسانگرائی مربوط می گردد.خواست آزادی لیبرالی و شان فردی انسان که مشخصهء این دوره را شکل می دهد به آن منتهی شد که اندیشه ((فردیت داشتن)) انسان رواج بیابد.

دوره چهارم جنبش انسان گرائی را کارل مارکس علیه انسانگرائی ایده آلیستی آلمانی نمایندگی می کرد .جوهر کلام مارکس را می توان اینگونه بیان کرد که انسان در روند تاریخی ـ اجتماعی خود با در هم آمیختن نظام سرمایه داری به اوج از خودبیگانگی می رسد , ولی به تنهایی و بدون تغییرات اساسی در بنیان های هستی  واقعی خود قادر به رهایی نخواهد بود.بلکه تها توسط تغییرات انقلابی در بنیان نهاد های اجتماع , اقتصاد و سیاست می تواند زمینهء دست یافتن به انسانیت و رستن از قید از خود بیگانگی را در جامعه ای نوین مهیا و آماده ساخت.

اندیشه های انسانگرائی مارکس در حقیقت به منزله نقطه گسستی ازسنت های پیشین انسانگرائی محسوب می گردد.

در دورهء پنجم جنبش انسانگرائی پس از پایان جنگ دوم جهانی جدال بر سر تعبیر دیگری از انسانگرائی و گسست همه جانبه از سنت های ما قبل آن شدت گرفت .و جنبش های انسانگرائی این بار در قالب ادبیات بعد از جنگ , جنبش های اگزیستانسیالیزم نمایان شد. ما حصل این تلاش ها اندیشه ای است که سعی در تلفیق انسانگرائی مارکس و انسانگرائی موجود در روانکاوی فروید نموده است.

از جمله مشخات اساسی این دوره تلاش برای نمایان کردن تضادمندی درونی ساختار روانی انسان در کلیه جنبه های زندگی فردی و اجتماعی ونشان دادن نقش این تضادمندی های درونی در کلیه عرصه های زندگی بوده است.

انچه بیش از همه به شکل گیری جنبش متاخر انسانگرائی کمک کرد شگل گیری سیمائی کاملا متفاوت از انسان بود که آن را روانکاوی فروید ارائه می کرد .تاثیر اندیشه های وی تا به حدی بود که آنرا انقلاب سوم بشریت می دانند.جنبشی که توانسته است چهره ای کاملا متفاوت از انسان و جهان ذهنی وی ارائه دهد .پیش از فروید ارسطو , و داروین هر کدام با ارائه نظرات پیرامون موقعیت انسان و طبیعت انقلاب عظیمی در تفکر بشریت موجب گردیده بودند.

 

اما اگر بحث بر سرفلسفه ء خلفت انسان باشد  , ابتدا باید به موجودیتی به نام انسان قائل شد و سپس به ادامه مبحث پرداخت,  چنانچه دکارت نیز برای پردازش نظریه های خود اول از همه موجودیت خود یا انسان را به اثبات می رساند و سپس بر اساس آ ن به بیان نظریه های خود می پردازد.

گذشته از مطالب فوق هنوز جواب قطعی برای فلسفه خلت بشر وجود ندارد .اما در حالت کلی موضوع خلقت انسان دارای دو وجهه است:

یکی پیدایش نخستین انسان و دوم پیدایش انسان از جفت نر و ماده.مطلب مورد نظر ما در این قسمت وجه اول آن یعنی پیدایش نخست انسان است و بنا بر تمدن دیرینه بشریت از سه دید گاه می توان آن را مورد بررسی قرار داد:

·        از دیدگاه اسطوره یا اساطیر

·        از دید علما و مصلحان و صاحبنظران

·        از دید ادیان الهی

 

از آنجا که در میان مردمان زمان قدیم ملیت های بسیار وجود داشته است روایات زیادی در مورد آفرینش انسان وجود دارد .چون مشهور ترین اسطوره ها در بارهء آفرینش از پیکر یک خدای نخستین و اسطوره ای  بابلی است بنده برای مثال آفرینش انسان در اساطیر بابل را به عنوان یک نمونه ذکر می کنم که در حماسهء گیل گمش نیز از آن یاد شده است.

در اساطیر بابلی انسا ن آفریده شده است از سرشتن خاک با خون کینگو(فرمانده سپاه تیامت)لازم به ذکر است در اساطیر بابلی جهان از بهم پیوستن آپسو(upso :اقیانوس ازلی) تیامت (tiamat : دریای آشوبگر) به وجود می آید به همین خاطر خون عنصرحیات است بدین دلیل است که مردوک فرزند جهان آسمانی , انسان را از خون خدائی قربانی شده , هستی می بخشد و اشاره عهد عتیق در سفر تثنیه  که می گوید:

(( اما هشیار باش که خون نخوری که خون جان است .جان را با گوش نخوری))تاکیدی بر این است.

پس از این تصمیم گرفته می شود که از خون کینگوآدمی پدید  آید .ائا (ایزد زمین و آب های شیرین) رگ های او را قطع میکند و از خون او آدمی را میآفریند.در روایتی دیگر نام نخستین نخستین انسان لولو (lullu ) بود که به دست مردوک خلق شد.

علما و صاحبنظران دربارهءپیدایش مو جو دات زنده  نظرهای متفاوتی دارند که با توجه به محدودیت زمانی به ذکرتعدادی از آنها به طور مختصر می پر دازیم.

نظریهء ترانسفورمیسم  می گوید: انواع موجودات زنده در ابتدا به شکل کنونی نبودند بلکه در آغاز موجودات تک سلولی در آب اقیانوس ها و از لا به لای لجنها ی اعماق دریاها با یک جهش پیدا شدند.این موجوات ذره بینی تدریجا تکامل یافتند و از دریاها به صحراهاو از آنجا به هوا منتقل شدند.و دلایلی از جمله دلایل دیرین شناسی, تشریح مقایسه ای و راه جنین شناسی را برای اثبات خود ذکر می کند.

نظریهء کیهانی که بر طبق این نظریه موجود زنده  به صورت نوعی پروتو پلاسم مقاوم , شاید به صورت هاگ از کرات دیگربه زمین راه یافته باشد.این نظریه از روی مطالعه بر روی شهاب سنگ ها شکل گرفت.

 

نظریهء آنکسیمندروس در قرن شش قبل میلاد :بر طبق این نظره موجود زنده عموما از مادهء بی جان تکوین یافته و پس از یک سلسله تغییرات به شکل و هیات کنونی در آمده است.

نظریهء فروید که معتقد بودحیات چیزی است که به موجود زنده تحمیل شده است و در آغاز امر به زودی از بین می رفته است و ماده به صورت اصلی خویش یعنی عالم بی جان باز می گشته است , ولی حیات به تدریج بر نیروی خود افزوده است و دوام بیشتری در موارد بی جان پیدا کرده است تا آنجا که توانسته مستقیما جاندار دیگری را بوجود آورد یعنی تولید مثل کند.

 

و اما  از دیدگاه  ادیان:

در دیانت زرتشتی کیومرث نخستین بشر است به این شکل که سپندارمذ یعنی زمین به صورت ماده آفریده شد و اورمزد ازآن کیومرث را آفرید به صورت نر.بدین اساس کیومرث نتیجهء پیوند بین اهورامزدا  خدای آسمان با دخترش سپندارمذ  الههء  زمین می باشد . در جای دیگر آمده است چون کیومرث در گذشت به سبب سرشت فلزین که داشتن, هشت گونه فلز از اندام وی پدید آمد که اگر به روایت اصلی قائل شویم می توان گفت که بدن او نیز مستقیما از خاک نبوده  والبته کیومرث به عنوان نخستین انسان تنها یک مفهوم مجرد و انتزاعی بوده است . اما از پیکر فرسوده ء اوست که نژاد کنونی بشر و نخستین زوج ها با نام های مشی و مشیانه همچون گیاهی از زمین می رویند .

در سایر ادیان از جمله مسیحیت و اسلام داستان آفرینش انسان همان داستان آفرینش انسان از خاک است که به زبان سمبلیک بیان شده است و تمامی دوستان با آن آشنا هستند.

در دیانت بهایی نیز اشارهء چندانی به خلقت نخستین انسان نشده  همین قدر بیان گشته است که ذات خداوند یک نوع تقدم ذاتی و زمانی به انسان دارد و بنا به دلایلی موجودی به نام انسان را خلق کرده است.

در حالت کلی شمایل خلقت انسان به یکی از چهار طریق زیر بوده است :

  • از خاک سرشته می شود که الگوی این اساطیر از کار چرخ های سفالگری بوده است.
  • همانند گیاهان از خاک می روید که حاصل برداشت انسان از رویش انسان از رویش گیاهان و تعمیم آن در مورد انسان است.
  • از زمین که همانند زن تصور شده است زاییده می شود که الگوی این اساطیر نیز زندگی روزانه از جانوران و تولید مثل و زایش آن ها می باشد.
  • انسان ادامهء نسل خدایان است که بنا به دلایلی به زمین می آیند و نسل انسان ها از پیوند آن ها زیاد می شود.

 

اما پاسخ به این سوال که انسان چرا به وجود آمد؟

در اساطیر بین النهرین انسان برای خدمت به خدایان خلق می شود تا زمین را بکارد و خدایان را از زحمت کار کردن برای معاش آزاد سازد , زیرا قبل از آن خدایان همه ء کار های سخت را انجام می دادند .

در اسطورهء  سومری خدایان از اینکه نمی توانند غذا بدست آورند شکوه می کنند و خدای فرزانگی را وادار می کنند که انسان ها را برای خدمت به آن ها بیافریند .

نوگوآ ایزد بانوی آفرینندهء چینی انسان را پیمانه می زند تا اداره کنندهء زمین باشد.زئوس دستور خلقت انسان را صادر می کند تا جاودانان را ستایش کند و پرستشگاه ها بسازد .در دومین دورهء آفرینش در باور های بومیان امریکا مردم به این خاطر مورد خشم آفریدگار قرار می گیرند که آفریدگار خود را فراموش کرده اند و به این خاطر آفریده می شوند تا از رهگذر نیایش و قربانی دادن خدایان را تغذیه کنند.

اما زمانی که به خداوندقائل می شویم  هدف خلقت تا حدی تغییر می کند چه که با اعتقاد به حقانیت خداوند 

ادیان الهی جلوه گر می شوند.برای مثال:

 

در آیین زرتشتی فلسفهء  خلقت انسان توسط اهورامزدا همکاری و یاری او در گسترش نیکی و راستی در جهان دانسته شده است  و زرتشت هدف از خلقت جهان را در هات سی گاتها چنین می فرماید :

 

خداوند جوهر راستی است .این جهان منظم و راست را پدید آورد تا مردمان را بر پایه ء  درستی و راستی و مهر و نظم و عدل در آن کوشش کنند و نیاز تن خویش را بر آورند وبا خرد و دانش روح و روان خویش را بیارایند.

چنانچه حضرت بهاالله هم می فر مایند :

عباد از برای اصلاح و الفت و اتحاد از عم بوجود آمده اند.

در آیین زرتشتی پروردگار جهان هستی را بر پایهء دو نیروی متضاد منفی و مثبت که حتی در اتم هم موجود است و نیروی نظم بخش اشیا , آفرید .او مقصد نهائی این جهان را تحلیل رفتن نیروی شر (اهریمن) و حل شدن آن در نیروی خیر(راستی) قرار داده .در نهایت با محو شدن نیروی شر بازگشت آفرینش به مبدا خود یعنی راستی و ذات پاک آفریدگار انجام می پذیرد. در اصل انسان خلقتی است دوگانه از دو نیروی آفرینشی . یا با پیروی از خرد و راستی که نیمه ء‌اهورائی اوست به جاودانگی می رسد و یا با پیروی از وسوسه های اهریمنی به نیستی می رسد.

هر چند در دیانت بهائی به خیر و شر به این دیدگاه  نگاه نمی شود .اما در دیانت بهائی تربیت که عامل تعالی روحانی انسان است  می تواند سبب کمال و یا زوال او شود.چه که اگر بی تربیت ماند حیوان گردد بلکه پست تر و اگر تربیت شود ملائگه گردد.

این همان چیزی است که کانت نیز در رساله ء تربیت خود به آن اشاره کرده است.

همانطور که می دانید ارزش انسان تا به حدی است که خداوند تصمیم می گیرد انسان را به عنوان جانشین خود در زمین قرار دهد.بنا بر این قاعده بایستی مقدس ترین و با ارزش ترین ماده را انتخاب کند. اما بر عکس این کار را نمی کند و از روی زمین پست ترین ماده را انتخاب می کند .در قرآن در سه جا آمده است که انسان از چه آفریده شده است یکی از (صلصارکالفخار) یعنی از خاک رسوبی لایه خشک جای دیگر می گوید انسان را از (حماء مستون ) آفریدم یعنی از گل متعفن و بدبو یا لجن. و جای دیگر می گوید انسان را از

( طین) یعنی از گل آفریدم.

در زبان بشریت پست ترین سمبل پستی و تعفن و ذلت و دنائت , لجن است و این جانشین خداوند از پست ترین مادهء روی زمین ساخته شده است. و خداوند از نه از نفسش و نه از رگ و پی اش بلکه از روحش در در او دمیده , یعنی عالی ترین وجودی که ممکن است  انسان در زبانش کلمه ای برای تسمیه آن داشته باشد .پس انسان یک موجودی دو بعدی است , یک موجود دو آلیست . یک بعدش میل به توقف و ماندن دارند و بعد دیگرش میل به تعالی .وفاصله ء ما بین گل تا خداست و قرب الهی. چنانچه حضرت بهاالله  

هم می فر مایند:

جمیع اهل ارض در این عصر در حرکند و توقفی برای بشر وجود ندارد.

یا بسوی ترقی سوق می یابیم و یا تدنی.

اما مسئله ای که در اینجا قابل ذکر ایت این است که زمانی که ما صحبت از کمال می کنبم باید تعریف درستی از آن بدانیم .اغلب کمال به این صورت تعریف می شود:

کمال قعلیتی است  که انسان در محیط فعالیت خود به آن نائل می شود و یا به عیارت دیگر حرکتی از نقص به کمال را تکامل می گوبند.و در اصل در مفهوم کمال ارتقا مندرج است..و حال  ما برای قبول چنین مفهومی  باید این مسئله را حل کنیم که آیا تکامل همان حرکت است؟

 پس  ما دو راه داریم  یا مانند افرادی همچون برمانیدس مفهوم حرکت را نفض کنیم  که تغییر و تبدل را غیر واقع می پندارد  که  به این وسیله با تمامی سخنان بالا مخالفت ورزیده ایم و یا همچون الهیون و یا فلاسفه ای همچون هرقلیطوس آن را تایید نماییم و حرکت را مبنای تکامل خود قرار دهیم.

 

مسئله قابل توجه دیگر امانت دار بودن انسان است .امانتی که هیچ موجود دیگری توانائی بدوش کشیدن آنرا نداشت. اینکه این امانت چیست هر کسی چیزی  می گوید مولوی می گوید : این امانت اختیار انسان است که عقیده من هم همین است .

بقول حافظ:

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعهء فال به نام من دیوانه زدند

در کلمات مکنونه مذکور است :( احببت لخلقتک فخلقتک )یعنی دوست داشتم خلق کنم تو را پس خلق کردم تو را .و در قرآن می خوانیم (خلق الانسان من علق ) یعنی خلق کردم انسانرا از علق.علق به معنی خون های بسته است که معنی عشق و مهر و محبت و دوستی و علاقه هم هست.این ها یعنی اینکه  خداوند انسان را با عشق خلق کرد تا انسان هم با عشق سیر الی الله کند , عاشق شود و عشق بورزد.

اینکه خداوند می فرماید نفحت فیه روحی (از روح خود در او دمیدم ) و روح انسان را به خودش نسبت می دهد این شدت ارتباط و اتصال انسان با خداوند را می رساند و از همه مهمتر اینکه خداوند با خلقت انسان به او ابعاد وجودی  عنایت فرموده و همه ء بساط هستی را به استخدام انسان در آورده تا به مرحله ای  از تکامل برسد که روح او که الهی است به عرفان حق نائل شود.یعنی مصداق ((کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لاعرف)) گردد.

بنده تمامی این سخنان را گفتم تا با هم به این مرحله برسیم که اگر به راستی ندانیم که برای چه زنده ایم و زندگی می کنیم باید این جرت را به خود بدهیم و بگوییم : ما در این کهکشان سرگردانیم

اگر بشریت مفهوم زندگی را بدرستی درک کرده بود دنیای کنونی با مشکلات کنونی مواجه نبود.دنیایی که نظام پدر پولی و الیناسیون و از خود بیگانگی از کوچکترین معضلات آن بشمار می رود .

مادرم همیشه می گوید :

تا زمانی  فرزندان به وجود پدر و مادر افتخار می کنند از یک زمان به بعد این مادر و پدر هستند که به وجود فرزندان خود می بالند.

واین یعنی همان نسل برترو تکامل بشر. اکنون پرسش من این است .آیا ما لایق چنین افتخاری هستیم ؟ و یا با مردنیزه شدن و اتوماسیون تنها وجهه و شمایل این انسان تغییر داده است؟

به هر حال هدف زندگی چیزی فراتر از آن است که با چند واژه بتوان آن را خلاصه کرد اما اگر با عشق آن را دنبال کنیم قطعا آن را خواهیم یافت.مدتی قبل کتابی می خواندم با عنوان زندگی , عشق و دیگر هیج و برایم بسیار جالب بود چه که راست می گفت.بقول حافظ:

چنان پر شد فضای سینه از دوست

که رنگ خویش گم شد از ضمیرم

 

روزی دوستی به من گفت:

زندگی انسان مانند حرکت سنگی درون رودخانه است که از بالا به طرف پایین حرکت می کند .وقتی به پایان رودخانه می رسد صیقل خورده می شود بدون هیچ گوشه ای .مشکلات زندگی هم گوهر وجودی ما را صیقل می دهند.

ما خواسته و یا نا خواسته درون این جهان قرار گرفته ایم اما این که چگونه زندگی خواهیم کرد فقط و فقط به خود ما بستگی دارد .اکنون زمان آن نیست که ما کشکول درویشان بدست بگیریم و در کوه و بیابان به ریاضت بنشینیم زیرا ما در جهانی زندکی می کنیم که در قبال دیگران مسئولیم.

 

کلام خود را با دوبیت   یکی از مولانا و دیگری از دکتر شریعتی یه پایان می برم. به امید آن روز که ذهن پیچیده ء بشر پاسخگوی پیچیدگی های روح و روان او باشد.

 

مولانا موگوید:

 ای برادر تو همان اندیشه ای

ما بقی تو استخوان و ریشه ای

 

و همچنین دکتر شریعتی میگوید:

ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

+ نوشته شده در  هفتم خرداد 1386ساعت   توسط میترا روحی پور  | 

ی-مکتب روانکاوی

فروید اساطیر را در فالب رویا تفسیر می کرد و اعتقاد داشت  که اساطیر , ته مانده ء تغییر شکل یافته ء تخیلات و امیال  اقوام و ملل , رویاهای متمادی بشریت در دوران جوانی اند.اسطوره در تاریخ حیات بشریت , مقام رویا در زندگانی فرد را دارد .به گمان او رویا , اسطوره ای فردی است, حال آنکه اسطوره , رویای قوم و ملتی است .

 

 

تا کنون مکتب های مهم اسطوره شناسی را مورد بررسی قرار دادیم و حا ل به نقطه ای دست یافته ایم که می توانیم با دیدی باز اساطیر را مورد بررسی قرار دهیم.

 

از آنجا که ما ایرانی هستیم و هر ایرانی باید از اصالت خود آگاهی داشته باشد بنده نفطه ء شروع کار را اساطیر ایران باستان قرار می دهم.باشد که برای دستیابی به ایرانی آباد تلاش کنیم.              

                                                                             
+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1386ساعت   توسط میترا روحی پور  | 

ح-مکتب ﭙدیدار شناختی

این دیدگاه مبتنی بر نظریات اسطوره شناس بزرگ  معاصر, میرچا الیاد است.او اسطوره را  ﭙدیده ای دینی می داند و در تعریف ان می گوید :اسطوره نفل کننده ء سرگذشتی فدسی و مینوی ایت که در زمان اولین , زمان شگرف بدایت همه چیز ,   رخ داده است.به بیان دیگر , اسطوره  حکایت می کند که چگونه از برکات ایزدان , واقعیتی    ﭙا به عرصه وجود نهاد.بنا بر این ,  اسطوره همیشه متضمن روایت یک خلقت است یعنی می گوید  چگونه چیزی  ﭙدید آمده است .اسطوره از چیزی کع واقعا روی داده سخن می گوید .بنا به دیدگاه او در همه ء مظاهر طبیعت و جهان  خاکی می توان جلوه ای علوی مشاهده کرد .فداست و نماد , دو اصل اساسی و محور  تحقیق های اوست.او اسطوره را عین دین  و اعتقادات دینی می داند.

 

ط-مکتب فلسفی

ارنست کاسیر و  ﭙل ریکور , اسطوره را از نظرگاه فلسفی می نگرند.آن ها می گویند که اسطوره را تنها از لحاظ ریشه شناسی لغات و زبان نمی توان دریافت.زیرا زبان  خود به گونه ای نمادین بروز می کند و بخشب از وافعیات بیان شده می باشد.به نظر آن ها اسطوره  و هنر  و زبان و علم همگب به گونه ای نمادین نمایان می شوتد .کاسیر در  ﭙی توجیه فلسفی اسطوره  بر آن است که ذهن انسان  با اسطوره های نخستین  ان از آغاز دارای مقوله های منطقی و فلیفی بوده است.منتهی منطق و فلسفه ای تصویری و آرمانی و نمادین.

به نظر ریکو  همان گونه که انسان , میان زبان  های گوناگون تقسبم شده است میان دوایر اسطوره ای نیز تفسیم شده است که هر یک از آن حلقه ها خصلت نمادین فرهنگی زنده و موجود است

+ نوشته شده در  یازدهم فروردین 1386ساعت   توسط میترا روحی پور  | 

ه-کارکردگراییfunctiononalism

این مکتب بر ÷ایه نظرات جامعه شناسی "مالینوفسکی"استوار است .او به خواستگاه رفتار اجتماعی کاری نداشت, بلکه به تاثیر یک رفتار اجتماعی در یک نظام اهمیت می دهد.او اسطوره را احیای روایت یک واقعیت ازلی به سود خواسته های پرف دینی , اخلافی, فید و بند های اجتماعی می داند.به نظر او اسطوره , عقیده را شرح و بسط  می دهد, تدوین می کند, اخلافیات را نگهبانی می کند, و آن را نیرو می بخشد.اسطوره بخش لا ینفک تمدن بشری است , یک فصه آرمانی نیست بلکه نیروی فعال  و آب دیده است .او اسطوره را در جوامع بدوی واقعیتی تجربه شده می داند و خلاصه اسطوره را به معنی و مفهوم کامل می شناسد, یعنی فرهنگ انسان های بدوی که با آن می زیستند.

 

و-مکتب تطبیقی

ماکس مولر زبان شناس سده ء نوزدهم که بانی این مکتب است می گوید:"اصل و ریشه ء اسطوره را نباید در ذهن  و فکر مردمان جستجو کرد , بلکه برای دست یافتن به آن باید تعبیر فکر آنان , بعنی زبانشان را مورد بررسی فرار داد.به نظر او اغلب اسطوره ها توصیف شاعرانه ء مناظر با شکوه طبیعت هستند و اسامی خدایان یعنی گردانندگان مرموز ﭙدیده های طبیعی, روی این ﭙدیده ها گذاشته شده است.

 

ز-مکتب تمثیلی-نمادین

بنیان گذار این مکتب فردریش کروزر بود که مکتبش تا سال 1850 میلادی طرفدارانی داشت و بر ان بود که انسان در آغاز خلقت فادر به احساس لایتناهی بوده , ولی توان یافتن کلماتی  را برای بیان احساس یاشد نداشته است , در نتیجه تحت تاثیر مضاعف , دو وسیله بیان یعنی زبان و رمزگرایی خود جوش اولیه بوجود امده است که بعد روحانیون ان را از سر گرفته اند.به نظر انان جنگ ایزدان که در ایلیادهومر امده است بیانگر تضاد میان عناصر و عوامل فیزیکی است , از جمله خشکی در برابر نم گرما در برابر سرما و... .

 

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1386ساعت   توسط میترا روحی پور  | 

ب-نشر و پراكندگي

اين نظريه كه توسط يك مردم شناس به نام بو آس پي ريزي شد, بر اين باور است كه خاستگاه همه ء اساطسر از يك سرزمين سرچشمه  گرفته اند و به ديگر نقاط جهان گسترش يافته اند.برخي از پژوهندگان  پيرو اين مكتب , سرچشمه ء اساطير جهان را از هند  دوران ودايي, برخي از مصر فراعنه و عده اي نيز ريشه ء آن ها را از بابل باستان مي دانند.

البته پوچي و بي پايگي  اين نظريه بر همه آشكار است زيرا هرگز ملت هاي مختلف جهان از يك نژاد نبوده اند كه مستلزم اين باشد كه در دوران هاي كهن در كنار هم زيسته باشند.

 

ج-تحول و تكامل گرايي

اين مكتب بر پايه ء نظرات (w.wundt) و.وونت روانشناس و فيلسوف آلماني شكل گرفته است.او مدعي است كه معتقدات ساحرانه و جادويي يا خرافه پسند , مي تواند در اساطير نفوذ كنند.به نظر آنان  اسطوره ها , آفريده ء تخبل هنر مندان محسوب  مي شوند.وونت قصه را ابتدايي ترين شكل و صورت اسطوره مي پندارد.تحول اساطيري به گمان او بدين گونه رخ داده كه نخست تداعي معاني بسيار  ساده اي برقرار شود, مثلا ميان انساني كه مي ميرد و ماري كه اندكي پس  از آن در كلبه مي خزد رابطه ايجاد مي شود و از آن رابطه تصور تناسخ پديد مي آيد.سپس افسانه هاي پيچيده و غامض كه موجب سرگرمي پيرزنام و كودكان است و تلاش هاي چند كه براي تبيين پديده هاي  طبيعت صورت مي گيرد و آن گاه افسانه اي پهلوانان و سر انجام اساطير  به معني اخص كه شرح ماجراهاي ايزدان است , شكل مي گيرند.اين نظر نيز باطل است , زيرا از ديدگاه كسي برخاسته است  كه همه گونه روايت , قصه, افسانه, اعتقاد مذهبي ,‌ اسطوره و حماسه را در دسترس داشته است .بدين ترتيب براي اين انواع . كه بن مايه ء داستان در همه اش وجود دارد , سلسله مراتبي قائل شده  و يكي را متكامل تر  از ديگري پنداشته است. ممكن است از نظر فعاليت ها  و مراحل ذهني  مغز انسان , مراحل شكل گيري افسانه  و اسطوره همانند باشد اما اهدافي  كه باعث پيدايش هر كدام از آن ها شده است , متفاوت است, مثلا اعتقاد به تناسخ ,‌ايده اي بسيار جديد تر از دوران اسطوره سازي و حاصل انديشه ء انسان عاقل تر و پيشرفته است و نمي توان آن را يك مرحله ار افسانه ء پيرزنان قرار داد  و يا اسطوره  را در پايان اين سير تكاملي قرر داد .اگر بدين صورت بود , مي بايست اسطوره بسيار متاخر تر از ديگر انواع ياد شده قرار گيرد , حال آنكه مي توان به جرئت گفت اسطوره از نظر قدمت زماني بر همه ء انواع ديگر قصه و افسانه و حماسه مقدم است ,‌زيرا حاصل نخستين برخورد هاي انسانيا طبيعت مي باشد.

د- ساختارگرايي

اين ديدگاه بر پايه ء "قياس بر زبان" نهاده شده است .درست همان گونه كه زبان , تركيبي از تقابل هاي ويژه است, اساطير نيز از تقابل ميان اصطلاحات و مفاهيم  به وجود آمده اند .هدف تحليل ساختار گرا ,  آشكار كردن منطق اسطوره است .ساختارگرايان  مي گويند  كه انديشه ء‌ ابتدايي به گونه اي منطقي , نامتناقض است , اما اصطلاحات اين منطق  , با فرهنگ نوين آشنا و هماهگ نيست .در عوض , اصطلاحات مزبور به ابعاد زندگي روزمره در فرهنگ ابتدايي مربوط اند.لوي استروس كه پايه گذار اين مكتب است  اسطوره را شيوه اين مكتب است اسطوره را شيوه اي نمادين مي داند كه همانند مبحث علمي نوين , منطقي و قابل فهم است.به گمان او كاركرد اسطوره , اين است كه تضاد هاي انساني را با هم آشتي دهد .انسان نمس تواند از زندگي لذت ببرد مگر آنكه از مرگ در هراس باشد يا از طريق ژاشتيميان دو جنس مخالف به گونه آييني به يگانگي برسد.به گمان وي تفاوت اسطوره و علم در كيفيت جريان عقلاني آن نيست , بلكه در سرشت شناخت هاي متفاوت ماست كه اين جريان ذهني مبناي داده هاي  آن به كار مي پردازد .به گمان استروس, اسطوره نمونه اي منطقي فراهم مي اورد تا ذهن انسان , بدان وسيله بتواند از تناقض هاي نا خوش آيند پرهيز كند, خويشكاري اسطوره , ميانجي شدن در اين امور است تا ان ها را اندكي غير قطعي تر از آنچه مي باشند , دهد.

+ نوشته شده در  دوازدهم بهمن 1385ساعت   توسط میترا روحی پور  | 

الف-اوهمريسم

اين مكتب اسطوره شناسي كه كهن ترين مكتب مي باشد,‌ توسط اوهمر , نويسنده يوناني سده سوم پيش از ميلاد بنا شده است.او باور داشت كه ايزدان , همان مردان بزرگ و متعالي و قهرماني بوده اند كه براي ابناي بشر زحمت فراواني كشيده اند .و باعث سعادت مردم زمان خود شده اند.مانند جمشيد (يم) در اساطير هندي و يا هراكليوس در اساطير يونان.اماعموميت ندارد و گويي اوهمر با نگاهي كه به چنين قهرماناني داشته است , به اين نتيجه كلي رسيده است . حال اين كه برداشت او خيلي جزئي و فقط شامل عده ء‌كمي از ايزدان است و نمي توان آن را تعميم داد.مثلا زئوس در اساطير يونان و همتايش دئوس(دئو) در اساطير هند و ايراني به معناي درخشان هستند و در آغاز به آسمان اطلاق مي شده اند.

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1385ساعت   توسط میترا روحی پور  | 

با سلام خدمت تمامی دوستان.اول عذرخواهی می کنم چون وبلاگ دير به روز شد و اون هم به این دلیل بود که حال چندان مساعدی نداشتم اما قول می دهم که جبران نمایم.

موضوعی که امروز به آن خواهیم پرداخت مکاتب اسطوره شناسی می باشد.به دنبال شناخت و تحول اساطیر,  ديدگاه هاي متفاوتي بوجود امده كه هر كدام به شاخه اي از علوم مانند: زبان شناسي, جامعه شناسي , روانشناسي و... وابسته اند.در ادامه مهمترين اين مكاتب را معرفي مي نماييم .و در پست هاي بعدي توضيحي مختصر در مورد اين مكاتب خواهم داد.

مكاتب اسطوره شناسي:

الف- اوهمريسم Euhemerism

ب- نشر و پراكندگي Diffusionism

ج-تحول و تكامل گرايي Evolutionism

د- ساختارگراييStrucuralism

ه-كاركردگراييFunctionalism

و-مكتب تطبيقي

ز- مكتب تمثيلي –نمادين

ح-مكتب پديدار شناختي

ط- مكتب فلسفي

ي-مكتب روانكاري

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1385ساعت   توسط میترا روحی پور  | 

اسطوره واژه اي است عربي كه آن را به دو گونه توجيه و ريشه يابي كرده اند:يكي اين كه "اساطير"از فعل "سطر"و دوم اينكه اساطير جمع اسطوره است و واژه ء‌اسطوره هم معرب واژه ء‌يوناني ايستوريا(1) كه در زبان انگليسي به صورت هيستوري(2) به معناي تاريخ و داستان و خبر آمده است.در زبان يوناني واژه آرس پسر زئوسء‌استوريا در چند معناي پرستش پژوهش خبر و داستان وتاريخ  به كار رفته است .

واژه ء‌اسطوره به صورت مفرد گويا براي اولين بار در زبان فارسي به در شعر خاقاني ديده مي شودكه مي گويد:

قفل اسطوره ء‌ارسطو را

بر در احسن الملل ننهيد

ارائه ء‌تعريف واحدي از كلمه ء اسطوره كه در عين حال جامع باشد مشكل است .به همين دليل تا كنون تعريف واحدي در مورد اين كلمه بدست نيامده است.در اصل هر كس بنا بر نوعي كه اين كلمه را مي فهمد و يا اينكه دوست دارد بفهمد اين واژه را تعريف مي كند و علت اين همه گستردگي نيز مشخص است.زيرا اسطوره يك فرهنگ است .يك تاريخ است .يك دوره كامل و طولاني از انديشه حيات بشريت است .برآنيم كه تا حدودي با اساطير مليت هاي گوناگون آشنا شويم چه كه ما را در شناخت تمدن ها گوناگون ياري مي كند.اميد وارم در اين راه ما را ياري كنيد.

 

 

1-istoria

2-history

+ نوشته شده در  بیست و چهارم دی 1385ساعت   توسط میترا روحی پور  | 

با سلام.بدینوسبله اعلام می گردد تمامی مطالب وبلاگ کمانگیر حذف شد .و من بار دیگر با وبلاگ کمانگیر و با اهدافی نو در خدمت شما هستم.جهت گیری این وبلاگ نسبت به گذشته تا حدودی تغییر یافته است.این اصلا اهمیتی ندارد که میترا روحی پور نویسنده ء این وبلاگ است بلکه نکته مهم این است که او چه افکاری را در سر دارد.برای آشنایی با هدف اصلی وبلاگ شرحی کوتاه بر هدف اصلی نویسنده ارائه می دهم. اگر فکر می کنیم که زندگی ما کسل کننده است و یا زمام آن به دست ما نمی باشد نباید زمانه و یا زندگی را مقصر بدانیم بلکه روزمرگی ما را به این روز در آورده است .ما باید بتوانبم بر این روز مرگی غالب شویم و سیر جدیدی به زندگی خود ببخشیم.بنده هیچ ادعایی در این زمینه نداشته و ندارم اما به این امر افتخار می کنم که طالب راهم و برای نیل به مقصودم تلاش می کنم.در پایان آدرس پستی خود را قرار می دهم تا در صورت تمایل بتوانیم از افکار هم بهرمند شویم.

با تشکر

میترا روحی پور

 

mithra.roohipour@gmail.com

roohipour_mithra@yahoo.com

 

 

+ نوشته شده در  بیستم دی 1385ساعت   توسط میترا روحی پور  | 

 
جوک عکس کدجاوا هرچی بخوای کلیک کن